![]() |
![]() |
|
| شعر / داستان/ خبر و مطالب آموزشی زبان فرانسه |
|
le joli conte "La petite fille aux allumettes" le joli conte que voilà ! دخترک کبریت فروش یک داستان بسیار زیبا.ممنون آقای اندرسون برای داشتن احساس و دلسوزی و استعداد کافی برای نوشتن آن. Je souhaite que vraiment la petite fille morte de froid ce soir de Noël là ait vu toutes les belles آرزو میکنم که دختر کوچولویی که آن شب کریسمس از سرما مرد واقعا تمام چیزهایی را که شما نوشته اید دیده باشد.میخواهم باور کنم که واقعا مادر بزرگ او بود که او را در آغوشش به دنیای بهتر برد Savez-vous, monsieur Andersen que depuis votre mort en 1875, rien n'a changé ? میدانید آقای اندرسون که از زمان مرگ شما در سال ۱۸۷۵ تا حالا هیچ چیز عوض نشده هیچ چیز Rien ? J'exagère ! Nous sommes allés sur la lune. Nous surproduisons un tas de choses dont راستشو بخواهید من اغراق کردم .ما به کره ماه رفته ایم ما چیزهای زیادی ساخته ایم که گاهی برای راحت شدن از دستشان مجبوریم آنها را دور بیندازیم یا بسوزانیم .کاش شما میتوانستید شهر های روشن ما را ببینید.در همین شهرهاست که مردن انسانهایی که شما فقرا مینامیدید و ما امروز بسیار فروتنانه بی خانمان بی ثبات و بی کلاس می نامیم ادامه دارد.چون که ما فرهنگ لغتمان را هم عوض کرده ایم Ce sont des gens abandonnés, des gens que nous abandonnons, tout simplement. De pauvres آنها انسان هایی ویران شده هستند انسانها یی که ما خیلی راحت ویرانشان کرده ایم.انسانهایی فقیر و فقرایی که انسانند آنها خیلی از زمان شما بیشتر شده اند Nous avons inventé la radio. C'est merveilleux. Vous seriez enchanté par cette magie. Nous راستی ما رادیو اختراع کرده ایم فوق العاده است شما با این جادو شگفت زده خواهید شد.ما با آن میتوانیم صدای مردم را از دور چنان بشنویم که انگار آنها کنار ما هستند با همین رادیو بود که من امروز از علی شنیدم .او ۵۳ سال داشت .وجودش تنها چیزی بود که هنوز به خودش تعلق داشت.
او دیشب از سرما مرده بود .روی یک نیمکت.درست کنار یک کلیسا.درست کنار ما.نمیدانم قبل از مرگ کبریتی روشن کرده بود؟ به دنیا بر نگرد آقای اندرسون خیلی نا امید میشی
- auteur du texte français : copyright Catherine Bastère-Rainotti les sources : 1ère publication Internet le 13.12.2001 sur le site Lire & RéCréer special merci pour madame Catherine Bastère-Rainotti pour me avez permis de traduire cette belle textex |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/29ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
کاج زیبای من سلطان جنگل چقدر شاخ و برگت را دوست دارم وقتی در زمستان جنگل هل و مراتع از جذابیت هت تهی میشوند کاج زیبای من سلطان جنگل تو زیور آلاتت را حفظ میکنی تو را که سال نو برای ما کاشته است برای میلاد مقدس کاج زیبای من چقدر دلنشین است که تو را بینم که در میان ما میدرخشی
کاج زیبای من بلندای سبز تو ایمانی که هرگز پایان نمیپذیرد از رضایت و آرامش کاج زیبای من بلندای سبز تو تصویر دلنشینی را به من هدیه میدهد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/27ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
Comblé
J’ai demandé à Dieu la force pour atteindre le succès ; از خدا نیرویی خواستم برای موفقیت او مرا ضعیف کرد تا فروتنانه از او اطاعت کردن را بیاموزم J’ai demandé la santé pour faire de grandes choses ; من سلامتی برای کارهای بزرگ خواستم و او به من ضعف داد برای انجام کارهای بهتر J’ai demandé la richesse pour pouvoir être heureux ; من برای خوشبخت بودن از او ثروت خواستم و او برای دانا بودن به من فقر داد(من یکی که نمیخوام دانا شم J’ai demandé la puissance pour obtenir l’estime des hommes ; من توانایی کسب شهرت بین مردم را از او خواستم و او به من ضعفی داد تا نیاز به خدا را احساس کنم J’ai demandé un compagnon afin de ne pas vivre seul ; من از او همراهی(دوستی) خواستم تا تنها زندگی نکنم او به من قلبی داد تا بتوانم با همه چیز شادی کنم Je n’ai rien eu de ce que j’avais demandé, من هرگز آن چیزی را که درخواست کردم دریافت نکردم اما تمام چیزهایی را که (وجودم)طلب میکرد دریافت کردم Presque en dépit de moi-même, وقتی که تقریبا از دست خودم رنجیده خاطر بودم دعاهایی که هرگز نکرده بودم بر آورده شد Je suis parmi les hommes, le plus richement comblé. من بین انسانها هستم این بزرگترین ثروت بر آورده شده است Texte gravé dans un institut de réadaptation à New York |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/23ساعت 6:6 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
Comment sont les gens ?
Il était une fois un vieil homme assis à l’entrée d’une ville du Moyen-Orient. Un jeune homme s’approcha et lui dit : روزی روزگاری پیرمردی در دروازه شهری در خاور میانه ایستاده بود. مرد جوانی به او نزدیک شد و گفت:من هرگز به اینجا نیامده بودم مردم این شهر چگونه مردمی هستند. Le vieil homme lui répondit par une question : پیرمرد سوال او را با یک سوال جواب داد. مردم شهری که تو از آنجا میآیی چه جور مردمی بودند؟ خودخواه و بد جنس.به همین دلیل است که من به ترک آنجا راضی شدم.پیر جواب داد: مردم اینجا هم همین گونه اند. Un peu plus tard, un autre jeune homme s’approcha et lui posa exactement la même question. کمی بعد مرد جوان دیگری به او نزدیک شد و دقیقا همان سوال را تکرار کرد "من تازه به این منطقه رسیده ام.مردمی که در این شهر زندگی میکنند چه جور مردمی هستند؟پیر مرد دوباره جواب داد: بگو ببینم پسرم مردم شهری که تو از آنجا میآیی چگونه بودند؟ مرد جوان جواب داد: آنها مهمان نواز و مهربان بودند و راستگو من دوستان بسیار خوبی داشتم ترک کردن آنجا خیلی سخت بود. "اینجا هم مردم مثل همانها هستند."پیر مرد جواب داد. Un marchand qui faisait boire ses chameaux non loin de là avait entendu les deux conversations. Dès que le deuxième jeune homme se fut éloigné, il s’adressa au vieillard sur un ton de reproche : بازرگانی که شترش را در همان نزدیکی آب میداد هر دو مکالمه را شنید .وقتی دومین مرد جوان از آنجا دور شد.او با لحنی منتقدانه پیرمرد را خطاب قرار داد و گفت: چطور میتوانید دو جواب کاملا متفاوت به سوال یکسانی که آن دو نفر طرح کردند بدهید. پیر مرد جواب داد:کسی که قلبش را به روی مردم باز میکند نگاهش را هم نسبت به دیگران عوض میکند. دنیای هر کس در درون قلب اوست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/09/21ساعت 5:46 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
Le scorpion et le crocodile Un scorpion cherchait à franchir une rivière. Soudain, il aperçoit un crocodile en train de nager non loin de la berge. Il l’appelle et lui demande s’il peut le prendre sur son dos pour le faire traverser. عقربی دور رودخانه ای میگذشت تا از آن عبور کند.ناگهان تمساحی را دید که در رودخانه جایی که خیلی از ساحل دور نبود شنا میکرد.صدایش کرد و پرسید که آیا میتواند او را پشتش سوار کند و او را از رودخانه بگذراند
"نه "تمساح متقابلا جواب داد.من تو را میشناسم وقتی که ما وسط رودخانه باشم تو مرا نیش میزنی و من میمیرم.
عقرب جواب داد "چرا من باید این چنین کاری را انجام دهم.اگر من تو را نیش بزنم و تو بمیری من غرق خواهم شد. Le crocodile réfléchit un moment à la réponse du scorpion, puis accepte de le faire traverser. Arrivé au milieu de la rivière, le scorpion le pique. Mortellement atteint, tout juste capable de respirer, le crocodile proteste : تمساح چند لحظه ای برای جواب به عقرب مکث کرد و سپس قبول کرد که او را از رودخانه عبور دهد. وقتی به نیمه های رودخانه رسیدند عقرب او را نیش زد.تمساح که به شدت زخمی شده بود و فقط میتوانست آخرین نفس ها یش را بکشد به حالت اعتراض گفت.چرا این کار را کردی؟ Le scorpion réfléchit quelques instants, puis, juste avant de se noyer, répond :
عقرب چند لحظه ای مکث کرد سپس درست چند لحظه قبل از غرق شدنش گفت :میدانم که نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این طبیعت من است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/09/17ساعت 6:45 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
چگونه در فرانسه دعوا کنیم قسمت سوم:شوخی میکنی؟ Tu te fous de ma gueule, ou quoi? داری منو مسخره میکنی؟راه خوبی برای اینکه بگویی فکر کردی من اینقدر احمقم که حرفتو باور : کنم. .مثال Q: Ce soir, je sors avec ma cousine. امروز عصر من با دختر خالم بیرون میرم A: Tu te fous de ma gueule, ou quoi? داری شوخی میکنی؟یعنی جون عمت Tu as bu, ou quoi? چیزی خوردی؟مستی؟ Q: Je t'ai vu embrasser quelqu'un dans un café. من تو را با یک نفر توی کافه دیدم البته سانسوری ترجمه شد A: Tu as bu, ou quoi? چیزی خوردی؟یعنی دیوونه شدی داری پرت و پلا میگی یکی دیگه از راه هایی که میتونین به کسی بگید که داره پرت و پلا میگه اینه که بهش پیشنهاد بدین که سیگار و مواد مخدر را ترک کند یعنی اینقدر کشیدی که خل شدی Faut arrêter de fumer! باید سیگار رو ترک کنی Tu as trop fumé! خیلی کشیدی Tu as trop tiré sur le chichon! خیلی چسبیدی به شیشون(یک جور پیپ برای کشدن مواد مخدر) Non, mais, t'es pas bien! نه مثل اینکه حالت خوب نیست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/16ساعت 7:0 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
"Le plus grand handicap : la peur. بزرگ ترین ناتوانی ترس است بهترین روز امروز است آسان ترین کار فریب دادن است بزرگترین اشتباه تسلیم شدن است بزرگترین عیب خودخواهی است بزرگترین تفریح کار است بزرگترین ورشکستگی نا امیدی است بهترین استادان کودکانند بزرگترین نیاز داشتن حس خوب است بدترین حس حسادت است بهترین هدیه عذر خواهی است بزرگترین دانش خداست و بهترین چیز در دنیا عشق است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/13ساعت 5:34 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
Trois souhaits "Un génie proposa à un jeune homme : یک پری به مرد جوانی پیشنهاد داد :۳ آرزو کن برایت بر آورده شان میکنم.اولین آرزویت چیست؟ "آرزو میکنم که به مقدار کافی برای دانا باشم تا برای دو آرزوی بعدی انتخاب کاملی داشته باشم" "بر آورده شد .آرزوی دومت چیست؟ مرد جوان فکر کرد سپس جواب داد:"ممنون من دیگر آرزویی ندارم" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/12ساعت 6:34 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
La cruche fissurée Un vendeur d’eau se rend chaque matin à la rivière, remplit ses deux cruches et part vers la ville distribuer l’eau à ses clients. Fissurée, une des cruches perd son eau. Toute neuve, l’autre rapporte plus d’argent. La pauvre fissurée se sent inférieure. یک فروشنده آب هر روز به رودخانه میرفت ،دو کوزه اش را پر از آب میکرد و به طرف شهر راه میافتاد و آب را بین مشتریانش تقسیم میکرد.به خاطر شکاف برداشتن یکی از کوزه ها آبش را از دست داد. به عنوان یک اتفاق تازه کوزه اول پول بیشتری به دست آورد.کوزه ترک خورده احساس پستی کرد. Un matin, elle décide de se confier à son patron : یک روز صبح او تصمیم گرفت که به رئیسش اعتماد کند. " میدانی من محدودیت های خودم را میدانم .تو به خاطر من مقداری پول را از دست میدهی. چون نیمی از آب درون من تا زمانی که به شهر میرسیم خالی میشود.ضعف های مرا ببخشید. Le lendemain, en route vers la rivière, le patron interpelle sa cruche fissurée : صبح روز بعد در مسیر رفتن به رودخانه رئیس به کوزه ترک برداشته گفت "به کناره های جاده نگاه کن" - C’est grâce à toi, réplique le patron. C’est toi qui, chaque matin, arroses le bas-côté de la route. J’ai acheté un paquet de graines de fleurs et je les ai semées le long du chemin. Et toi, sans le savoir et sans le vouloir, tu les arroses chaque jour. Ne l’oublie jamais : nous sommes tous un peu fissurés mais, si nous le lui demandons, Dieu sait faire des merveilles avec nos faiblesses. صاحبش جواب داد"این موهبت توست"این تویی که هر روز صبح کنار جاده را آبیاری میکنی.من یک پاکت از بذر گل ها خریده ام و آنها را در امتداد جاده ریخه اتم.وتو بدون اینکه آن را بدانی و بخواهی هر روز صبح آنها را آبپاشی میکنی..هرگز فراموش نکن : همه ما ایراداتی داریم اما اگر از او بخواهیم خدا میداند چگونه با ضعف های ما معجزه کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/12ساعت 6:27 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
9 problèmes de communication Entre ce que je pense, Il y a au moins neuf possibilités Mais, s'il vous plaît, essayons quand même. Anonyme بین چیزهایی که فکر میکنم چیزهایی که میخواهم بگویم چیزهایی که به گفتنشان ایمان دارم چیزهایی که میگویم چیزهایی که تو میخواهی بشنوی چیزهایی که میشنوی چیزهایی که به باورشان ایمان داری چیزهایی را که میخواهی باور کنی وچیزهایی که باور میکنی حداقل 9 امکان برای درک نکردن هم داریم. اما لطفا هر دو با هم تلاش کنیم. منبع:bonheurpourtout.com |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/12ساعت 6:19 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
le temp prendre le temps pour travailler,c'est le prix de succès از زمان برای کار استفاده کن که بهای موفقیت است. prendre le temps de penser,c'est la source de pouvouir از زمان برای فکر کردن استفاده کن که سر چشمه توانایی است. prendre le temps de jouer,c'est le secret de la jeuness از زمان برای بازی استفاده کن که راز جوانی است. prendre le temps de lire,c'est la source de la sagesse از زمان برای خواندن استفاده کن که سرچشمه دانایی است. prendre le temps d'etre amable,c'est la route de bonheur از زمان برای مهربانی استفاده کن که راه خوشبختی است. prendre le temps de donner,c'est une journée trop court pour etre egoiste از زمان برای بخشش استفاده کن این(زندگی)روز بسیار کوتاهی است برای خودخواه بودن. prendre le temps de rire,c'est la musique de l'ame از زمان برای خندیدن استفتده کن که موسیقی روح است. prendre le temps de prier;c'est la force de l'homme از زمان برای عبادت استفاده کن که نیروی آدمی است. prendre le temps d'aimer et d'etre aimé, c'est la grâce de diue از زمان برای دوست داشتن و دوست داشته شدن استفاده کن که موهبت خداست. prendre le temps d'être chqritable,c'est la clef de paradis از زمان برای خیر خواهی استفاده کن که کلید بهشت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/12ساعت 6:15 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
قسمت دوم :برو گمشو وقتی یه نفر زیاد فضولی میکنه و سوال میژرسه همیشه راهی برای عوض کردن موضوع هست t'occupe به کار خودت برس در اصل این جمله بوده که یعنی تو نگران این مطلب نباشیعنی به تو چه ne t'occupes tu de ca مثال: tu e'tais ou hier soir دیشب کجا بودی؟ t'occupe تو بهش فکر نکن یا به تو مربوط نیست چند اصطلاح دیگه که همه معنی این را میدهند که منو راحت بذار و به کار خودت برس. fais-moi des vacances! tache-moi les baskets lache moi les grappes laisse béton |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/06ساعت 12:29 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/09/04ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
۱-چگونه در فرانسه دعوا کنیم؟
قسمت اول :شروع دعوا مشكلي داری؟ t'a un problème مشكلت دقيقا چيه؟ c'est quoi ton problème? تو داري با من حرف ميزني؟ c'est à moi qhe tu parles? c'est à moi qhe tu causes? هيچ چيز بهتر از اين نيست كه طرف دعوا را ناديده بگيريد مخصوصا وقتي با هم تنها هستيد در مورد چي داري حرف ميزني؟ qh'est_ce qhe tu racontes? اين كه خودتون رو به گيجي بزنيد هم راه خوبيه براي شروع دعوا حتي اگر واقعا ميدونيد طرف مقابل در مورد چي حرف ميزنه. عكسمو ميخواي؟(اصطلاحا يعني به چي نگاه ميكني؟) tu veat ma photo? دنبال من میگردی؟(در اصطلاح یعنی دنبال دردسر میگردی؟) tu me cherche?
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|