![]() |
![]() |
|
| شعر / داستان/ خبر و مطالب آموزشی زبان فرانسه |
|
10 trucs de beauté !
Sam Levenson ( 1911 - 1980 ) ۱-برای داشتن لب های جذاب کلام محبت آمیز به زبان آورید ۲-برای داشتن چشمان زیبا به زیبایی های مردم و خوبیهای آنها توجه کنید ۳-برای خوش اندام ماندن غذایتان را با گرسنگان تقسیم کنید ۴-برای داشتن موهای زیبا بگذارید کودکی هر روز آن را نوازش کند ۵ـبرای داشتن فرم مناسب در حالی راه بروید که میدانید هرگز تنها نیستید ۶-انسانها بیشتر از اشیا احتیاج به تعمیر نو شدن احیا شدن مرمت شدن ورهاشدن دارند هیچ وقت هیچ کدام را دور نریزید ۷-به خاطر داشته باشید هرگاه به دست یاری نیاز داشتید همیشه یکی در انتهای دست خودتان پیدا میکنید همین طور که سنتان بالا میرود شما متوجه میشوید که ۲ دست دارید یکی برای کمک به خودتان و یکی برای یاری دیگران ۸-زیبایی یک زن به لباسهایی که میپوشدبه صورتش و به مدل مویش بستگی ندارد زیبایی یک زن در چشمانش پدیدار میشود چرا که آنها دروازه های باز قلبش هستند جایی که عشقش جای دارد ۹-زیبایی یک زن در آرایشش نیست بلکه در زیبایی واقعی روحش است مهم این است که او مشتاقانه عشقش را نثار میکند ۱۰-زیبایی واقعی یک زن با گذشت زمان افزایش می یابد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/11/30ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
Vraiment raciste ? نژاد پرست واقعی
پیتزای ایتالیایی میخوری
دموکراتیک یونا نی داری
قهوه برزیلی مینوشی
ساعت سویسی میبندی
لباسهایت مال هاوایی است
تعطیلاتت را در ترکیه
تونس یا مراکش میگذرانی
از اعداد عربی استفاده میکنی
با حروف لاتین مینویسی
Et... tu reproches à ton voisin و به همسایه ات ایراد میگیری که یک خارجی است source:mej.lyon.free.fr |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/11/29ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
Ce que les enfants pensent de leur papa ! چیزهایی که بچه ها در مورد پدرانشان فکر میکنند در ۶ سالگی:پدر همه چیز میداند
در ۱۰ سالگی:پدر خیلی چیزها میداند
در ۱۵ سالگی:من اندازه بابا میدونم
در ۱۸ سالگی:بابا چیزهای خیلی زیادی هم نمیدونه
در ۳۰ سالگش:ما میتونستیم نظر بابا رو هم بپرسیم
در۴۰سالگی:بابا یه چیزهایی میدونه(نه بابا
در ۵۰ سالگی:بابا حق داره
در۶۰سالگی:کاش ما باز هم میتوانستیم از بابا بپرسیم source:naute.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/11/23ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
L’homme et l’enfant
Un homme tomba dans un trou et se fit très mal. روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسیار دردش آمد روحانی او را دید و گفت:حتما گناهی انجام داده ای یک دانشمند عمق چاه را اندازه گرفت یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد یک یوگیست به او گفت:این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند(در واقعیت وجود ندارند) یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایین انداخت. یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد یک درمانگر او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پیدا کند. یک تمرین کننده فکر مثبت او را نصیحت کرد که:خواستن توانستن است یک فرد خوشبین به او گفت:ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی(این مامان بزرگ من بوده) Puis un enfant passa, et lui tendit la main... سپس کودکی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بیرون آورد Anonyme source:www.cheztom.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/11/18ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
سلام دوستان گل اول از همتون به خاطر نظر هایی که نمیذارید ممنون( به جز چند نفرکه خیلی مخلصیم) دوم اینکه به علت بیکاری و علافی تصمیم گرفتم که یه وبلاگ به زبان نه چندان شیرین آلمانی بزنم میخواستم یه نظرخواهی کنم که دوست دارید که اون وبلاگ هم به سبک این وبلاگ باشه؟به همین مضخرفی یا مظخرفی یا شایدم مزخرفی(من ۲ سال تو کف املای این کلمه موندم ) یا اینکه دوست دارید اون وبلاگ آموزش زبان آلمانی باشه یعنی از ابتدا (الفبا) حتما توی نظر هایی که نمیذارین اینو هم بگید حتما ترتیب اثر میدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/11/17ساعت 6:43 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
Chance ou malchance ? Il y avait en Chine, un vieux cultivateur qui possédait un vieux cheval pour labourer son champ. Un jour, le cheval s'enfuit dans les montagnes et tous les voisins vinrent sympathiser avec le vieil homme à cause de sa malchance. Mais il leur dit:
روزی روزگاری کشاورز پیر ی در چین زندگی میکرد که اسب پیری داشت که کارهای مزرعه اش را انجام میداد.یک روز اسب به کوهستان ها فرار کرد و تمام همسایه ها آمدند تا با پیر مرد به خاطر بد شانسی اش همدردی کنند.اما او به آنان گفت: - Chance ou malchance, qui peut le dire? شانس یا بد شانسی چه کسی میتواند بگوید؟ یک هفته بعد اسب از کوهستان برگشت در حالی که با خودش یک گله اسب وحشی آورده بود و همه همسایه ها آمدند تا به خاطر شانسش به او تبریک بگویند.او باز هم به آنان گفت: شانس یا بد شانسی چه کسی میتواند بگوید؟ بعد زمانی که پسرش میخواست آن ها را تربیت کند زمین خورد و پایش شکست .همه آن را به عنوان یک بد شانسی میدیدند.اما نه کشاورز که هنوز هم میگفت: شانس یا بد شانسی چه کسی میداند؟ Qui peut le dire? چند هفته بعد ارتش به دهکده آنان رسید و تمام جوانان مستعد جنگیدن را ازمایش میکردند.هنگامی که افسران سپاه پسر کشاورز را با پای شکسته اش دیدند او را آزاد گذاشتند.آیا این شانس بود یا بد شانسی چه کسی میتواند بگوید ؟(اند فلسفه) تمام چیز هایی که به عنوان بد شانسی ظاهر میشود ممکن است یک شانس پنهان باشد .و چیزهایی که شانس به نظر میرسد ممکن است بد شانسی مخفی باشد.بنابراین ما خیلی دانا هستیم اگر به خدا اجازه دهیم که تصمیم بگیرد چه چیز خوب و چه چیز بد است.و از او تشکر کنیم که همه چیز به بهترین نحو برای کسانی که او را دوست دارند پایان میپذیرد. Auteur inconnu source:www.naute.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/11/16ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
Quelques mots d'enfants' سخنانی از بچه ها " Avec quelle main tu dessines à l'école ? "
با کدام دست توی مدرسه نقاشی میکشی؟ با دست خودم(کلارا ۳ ساله)
" Cédric, si tu me dis encore une fois " pourquoi ", je me fâche. " سدریک اگه یه باره دیگه بگی چرا عصبانی میشم -چرا مامان؟ La grand'mère vient de mourir et tout le monde est triste. . مادر بزرگ تازه فوت شده و همه ناراحتند کلر پیش پدر بزرگ میه و میگه:تو خیلی خوش شانسی تو خیلی پیری و به زودی میمیری و اولین کسی خواهی بود که او را می بینی(کلر ۵ ساله) " S'il te plaît, maman, je voudrais une petite soeur. " "خواهش میکنم مامان من یک خواهر میخواهم" "اما عزیزم بابا الان بچه نمیخواد" "خب ما غافلگیرش میکنیم"(دورینا ۶ ساله)
source:chezmaya.com |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/11/16ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط مهسا |
|
La prochaine fois que vous aurez une mauvaise journée, pensez à ce pauvre type ! دفعه بعد که یه روز افتضاح داشتید به این آقا فکر کنید(و خدا رو شکر کنید) source:www.naute.com
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/11/10ساعت 10:56 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
Une photo incroyable ! Si vous regardez cette photo assis devant votre ordinateur, M. Furieux est à gauche et M. Calme est à droite. Maintenant levez-vous et reculez d'environ trois mètres. Ils changent de place ! یک تصویر باور نکردنی اگر همان طوری که جلوی کامپیوترتون نشستید به این عکس نگاه کنید شخص سمت چپ عصبانی و سمت راست آرامه حالا 3 متر برین عقب تر و ببینید که جا هاشون عوض میشه source:www.naute.com
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/11/10ساعت 2:50 بعد از ظهر توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|